حرف دل

.....

       فندک لازم نیست...

                        سیگارت را سمت قلبم بگیر........

نویسنده: azim ׀ تاریخ: سه شنبه 26 ارديبهشت 1398برچسب:حرف دل, ׀ موضوع: ׀

عشق يعني چي

 

سر کلاس درس معلم پرسید : هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه ؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند

* لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین

در حالی که اشک تو چشمانش جمع شده بود .

لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود *

بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .

بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن

معلم اونو دید و گفت : لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه ؟

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت : عشق ؟

دوباره یه نیشخند زد و  گفت : عشق ...

ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رودیدی که بهت بگه عشق چیه ؟

معلم مکث کرد و جواب داد : خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم

لنا گفت : بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید

نه معنی شفاهی شو حفظ کنید و 

ادامه داد : من شخصی رو دوست داشتم و دارم

از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم

که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم

برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه .

گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوری که بالشم خیس می شد

اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی

حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری ...

من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره

ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل از اینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده

چه روزای قشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی همدیگر را میدیدم

ما با هم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم

از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم

من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن

عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی

عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو به خاطرش از دست بدی

عشق یعنی از هر چیزو هر کسی به خاطرش بگذری

اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن

اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت

پدرم از این موضوع خیلی ناراحت شد

فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود

پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم

نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه

رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش میکنم بذار بره

بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تو را بزنه

من اونو به طرف درب هل دادم و گفتم بخاطر من برو ...

و اون رفت و پدرم من رو به رگبار کتک بست

عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راحتیش تحمل کنی .

بعد از این موضوع عشق من رفت

ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم

اون رفت و از اون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت

اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود :

لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم ،

من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم و منتظرت می مونم

شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن

پس من زودتر می رم و اونجا منتظرت می مونم

خدا نگهدار گلکم

مواظب خودت باش

دوستدار تو (ب.ش)

لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کرد و گفت :

خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود

معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت : آره دخترم می تونی بشینی

لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن

ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شد و گفت :

پدر و مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگانشان

لنا بلند شد و گفت : چه کسی ؟

ناظم جواب داد : نمی دونم یه پسر جوان

دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن

پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت

ناگهان روی زمین افتاد و دیگه هم بلند نشد

آره لنای قصه ی ما رفته بود پیش عشقش

و من مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن ...

لنا همیشه این شعر را تکرار می کرد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد ؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد

نویسنده: احسانپور ׀ تاریخ: پنج شنبه 21 ارديبهشت 1391, ׀ موضوع: ׀

مطلب ارسالی ازmahla

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد...................

نویسنده: ׀ تاریخ: 18 ارديبهشت 1391, ׀ موضوع: ׀

مطلب ارسالی ازmahla

کنار برکه دل نشستم و نیامدی.....

دوباره در سکوت خود شکستم و نیامدی......

سوال کردم از خدا نشانه خانه تو..............

سکوت کرد ودر سکوت شکستم و نیامدی..............!

نویسنده: ׀ تاریخ: 18 ارديبهشت 1391, ׀ موضوع: ׀

مطلب ارسالی ازmahla

بس که دیوار دلم کوتاه است...

هرکه از کوچه تنهائی ما میگذرد.....

به هوای هوسی هم که شده....

سرکی میکشد و میگذرد.........!

نویسنده: ׀ تاریخ: 18 ارديبهشت 1391, ׀ موضوع: ׀

مطلب ارسالی ازmahla

نشسته ام....... میدانی کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کنار همان چاهی که تو برایم کندی....

عمق نامردی ات را اندازه میگیرم.....!

نویسنده: ׀ تاریخ: 18 ارديبهشت 1391, ׀ موضوع: ׀

مطلب ارسالی ازmahla

بلندترین شاخه ی درخت یک واژه را می فهمد........و آن هم تنهائیست...............!

نویسنده: ׀ تاریخ: 18 ارديبهشت 1391, ׀ موضوع: ׀

بگویید...

 

 

 بگویید از یاد نت نخواهد رفت...

بگویید خاطره هایش را هر سال تمدید خواهم کرد..

بگویید چرا ؟؟

    چرا آنگاه که من همه را به خاطر داشتن او باختم، آن زمان تنهایم کرد..

بگویید خانه ام سرد است...

    بگویید چرا مرا لا به لای لحظه های سرد روزگار رهایم کرد..؟

بگویید نفس کم می آورم دیگر..

    بگویید چرا بی هوا رهسپار اعماق دریایم کرد...؟

بگویید قشنگ ترین بهانه..    دانی کدامین بهانه اینگونه رسوایم کرد..؟؟

     بگویید که دارم میروم،   خدا صدایم کرد...

 نگوئید...

     نگوئید شکسته ام...   ترحم نمی خواهم..

 

            بگذارید نداند چگونه مرا از غرورم جدایم کرد....

 

نویسنده: azim ׀ تاریخ: جمعه 15 ارديبهشت 1391برچسب:حرف دل, ׀ موضوع: ׀

 
 

زنــگــ میزنم ریـجکتـ میکنــی خــدا را شکـر !! حداقــل میـدانم کـه انـگشتــ شســـتت سـالمـ هستـ.


نویسنده: صهیب ׀ تاریخ: جمعه 15 ارديبهشت 1391, ׀ موضوع: ׀

دلم گرفته...

 

شاید آنقدر آبی نباشم که لحظه هایم پر از اقاقیا شود !

 


شاید آنقدر عاشق نباشم که سروده هایم زمزمه ی هر عابری شود !


شاید آنقدر بزرگ نباشم که مایه ام تمام وجودت را در بر گیرد !


شاید آنقدر نور نباشم که در شبهای تیره ی تنهایی نیازت باشم !


شاید آنی نباشم که در رویا ها درجستجوی آن باشی !


ولی هرکه هستم !


هرچه هستم !


بیش از خود تو را دوست دارم

نویسنده: احسانپور ׀ تاریخ: پنج شنبه 14 ارديبهشت 1391, ׀ موضوع: ׀

تنها

 

از من پرسید:

تو مال منی؟

گفتم:آره!

مال خود خودتم،هر کاری دلت می خواد با هام بکن

گفت:هرکاری؟ گفتم:آره

تنهام گذاشت و رفت

 

نویسنده: احسانپور ׀ تاریخ: چهار شنبه 13 ارديبهشت 1391, ׀ موضوع: ׀

روزگار

 

 

روزگار   شاید همین صبحی است که من، اندوخته های احساسم را برمیدارم و میگذرم از کنار ترانه های یک رودخانه..

شاید همین یک ترانه ایست که من سالها گوش داده ام...

شاید هم دیروزی بود که تو رفتی، و امروزی که دیگر نیامدی..

روزگار شاید منم و دلخوشی هایی که یک غزل به من بخشیده...

شاید هم احساسی که نگاهت از من دزدیده..

روزگار شاید همین لحظه است که من،  خیالت را تا دوردستی دیگر می برم....

نویسنده: azim ׀ تاریخ: چهار شنبه 13 ارديبهشت 1391برچسب:حرف دل, ׀ موضوع: ׀

بعد از مرگ من..

 

 

از من چه خواهد ماندگار..

بعد از مرگ من.....  درون سکوت خانه ام

یک قلم... یک کاغذ سفید...  اشک های همسایه ام

بعد از مرگ من ...  اینجا دیواریست همیشه استوار

   که میماند میان لبخند تو با گور من یادگار...

یک هوای غمگین...  یک مرد با احساسی خشکیده..

عشقی که از پنجره کوچک این خانه پریده..

بعد از مرگ من ...  من میشوم همسایه ی خدا..

میشوم از دلتنگی های دیدنت دیگر جدا..

از من اما جز خطی گریه نمیماند چیزی...

  نکند در بدرقه ی  همیشگی رفتنم  ، آب بریزی!!...

 

نویسنده: azim ׀ تاریخ: سه شنبه 12 ارديبهشت 1391برچسب:حرف دل, ׀ موضوع: ׀

مطلب ارسالی ازmahla

من بغض میکنم و تو نگاه میکنی،                                                                                                                     

من گریه میکنم وتومیخندی .....                                                                                                                        

من درد میکشم وتو..............                                                                                                                         

معادله ی خوبیست نه؟!!!!!!

نویسنده: ׀ تاریخ: 10 ارديبهشت 1391, ׀ موضوع: ׀

.::گفتم...گفت::.

 

گفت:اگه دوسم داری رگ توبزن

...

...

...

گفتم:مرگ وزندگی دست خداست.

گفت:دیدی دوسم نداری؟؟؟

...

خیلی بهم برخورد تیغو برداشتم و رگمو زدم

وقتی توآغوش گرمش جون میدادم

آروم زیر لب گفت:

...

اگه دوسم داشتی چرا تنهام گذاشتی؟؟؟

نویسنده: احسانپور ׀ تاریخ: شنبه 9 ارديبهشت 1391, ׀ موضوع: ׀

آه.....

 اﺯ ﻛﺎﺵ ﺧﺴﺘﻪ اﻡ ﺩﻳﮕﺮ....
ﻣﻴﺨﻮاﻫﻢ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﻮﻡ...
ﺗﺎ ﺑﻪ ﺭﻓﺘﮕﺮ ﻫﺎﻱ ﺁﻧﺴﻮﻱ اﻳﻦ ﻏﺮﺑﺖ اﻣﻴﺪ ﺩﻫﻢ...
ﺗﺎ ﺑﻪ ﻛﺎﺳﺒﺎﻥ ﺁﻧﺠﺎ ﻗﻨﺎﻋﺖ ﻫﺪﻳﻪ ﻛﻨﻢ...
ﺑﻪ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪاﻧﺶ ﺑﺬﻝ و ﺑﺨﺸﺶ ﻳﺎﺩﺁﻭﺭﻱ ﻛﻨﻢ...
ﺑﻪ ﻣﻌﻠﻮﻟﻴﻦ ﻋﺸﻖ ﺩﻫﻢ....
ﺑﻪ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﺶ ﺻﺒﺮ....
ﺑﻪ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﺵ ﻭﻓﺎ....
ﺑﻪ ﭼﻮﻥ ﻣﻦ ﻏﺮﺑﺖ ﺯﺩﻩ ﻫﺎ ﻣﺤﺒﺖ...

 

 


ﺁﻩ....ﻣﻦ اﮔﺮ ﺧﺪا ﺑﻮﺩﻡ...

نویسنده: azim ׀ تاریخ: شنبه 9 ارديبهشت 1391برچسب:حرف دل, ׀ موضوع: ׀

نمیشه.....

 

 آموخته‌ام که وابسته نباید شد
نه به هیچ کسی‌ و نه به هیچ رابطه ای...
و این نشدنی‌‌ ترین اصلی‌ بود که آموختم...

نویسنده: احسانپور ׀ تاریخ: جمعه 8 ارديبهشت 1391, ׀ موضوع: ׀

مطلب ارسالی ازmahla

من میروم و تو میمانی با دنیائی از خاطرات..... راستی آنروز که دلداه تو شدم یادت هست؟؟؟...از آنجا به بعدش را پاک کن!!.............

نویسنده: ׀ تاریخ: 7 ارديبهشت 1391, ׀ موضوع: ׀

مطلب ارسالی ازmahla

روزهایم گذشت اما روزگار از من نگذشت،،،،،،،من از روزها و روزگار گذشتم بگذرید از من.........

نویسنده: ׀ تاریخ: 7 ارديبهشت 1391, ׀ موضوع: ׀

مطلب ارسالی ازmahla

عادت میکنم به داشتن چیزی و سپس نداشتنش!!!... به بودن کسی و سپس نبودنش!!!.... تنها عادت میکنم......... نه فراموش......

نویسنده: ׀ تاریخ: 7 ارديبهشت 1391, ׀ موضوع: ׀

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 28 صفحه بعد

درباره وبلاگ

سلام.ممنون که قسمتی از وقتتونو تو وبلاگ من سر میکنین..


لینک دوستان

لینکهای روزانه

جستجوی مطالب

طراح قالب

CopyRight| 2009 , sohaib.LoxBlog.Com , All Rights Reserved
Powered By LoxBlog.Com | Template By: NazTarin.COM